منتظر من می نشینم شه بیاید یا نیاید
بلکه رخسارش ببینم شه بیاید یا نیاید


هجر او آتش به دل زد گر بسوزم یا نسوزم
روز و شب با غم قرینم شه بیاید یا نیاید


رنج خار از چیدن گل گر ببینم یا نبینم
می کنم صبر و تحمّل شه بیاید یا نیاید


اشک غم با یاد رویش من بریزم یا نریزم
می کشم بار فراقش شه بیاید یا نیاید


نمایش مطالب بر اساس برچسب ها
 مدیرهای گروه

 اعضای گروه
خاتون گفته :
بسم الله الرحمن الرحیم
رفتیم عراق یک جون عراقی بود از هم شوخی شوخی خوشمون اومد بعد تو آسانسور تنها شدیم گفتم یا ابوالفضل پیاده شد رفت عفت ورزیدم تو بین الحرمین گریه کردم سی سه سال خسته شدم جسمم به غذا نیاز داره روحم نیاز نداره زیر قبه کس خاصی رو خواستم بعد خواسته های اصلی برگشتیم بعد وداع با بین الحرمین و حسین ع و ابوالفضل تو این سه چهارروز من رستوران نمیرفتم چون پر شباب عرب بود شام رو خورده بودن من رفتم ببینم چیزی مونده پایین بود غذا رو گرفتم سر جنبوندم یا حق نشسته رو میز تلگرام ندارم این روزا وقت نت داشتم نت رایگان داشت کرباا نجف عداق وقت نداشتم یا حق شیطان با تمام قوا اراده میکردم نه من نیومدم برای این چیزا رفتم اتاق این نیز گذشت ولی مسجد کوفه دلم سرجاش نبود هرکار کردم گریم نگرفت چشم دوختم به گنبد زردش هرچی مداح گفت دلت کجاست خیره شدم به گنبد زرد تو محل حکومت امام زمان گریم نگرفت نمیدونم از گوشت بود شب آخری خوردم سه شب گوشت نخوردم خوب گریه میکردم
چهارشنبه دهم خرداد 1396 ساعت 23:02
 می پسندم
نمایش همه نظرات [5]
خاتون : مردای ایرانی یا مفتشون گرونه میان سمتم قرض مرض دارن یا خبر مرگشون دنبال ثروتن که الحمدالله دست داداشمه همش خداخیر بده داداشمو لطف کرد اون کسایی من خوشم میاد
ویرایش شده در شنبه سیزدهم خرداد 1396 ساعت 22:38  

خاتون : یک قطره ماست ریخته بود روی چهارقدم دستمال برداشتم پاک کردم همینطور به اسکلت مسخره روی بلوز سفیدش نگاه میکردم بشقابمو برداشت سربلند کردم گفتم تشکر تیر لبخندم بهش اصابت کرد تیر لبخندش بهم اصابت کرد سرشو برگردوند سمت چپش یه نگاه به بابام یک نگاه به من دقیقا واستاده بود کنار پنجره ای که گنبد امام حسین پیدا بود وای از بدبختی من گوشت نمیخوردم گریه فراوون ولی ببین هرجا میرم شیطان به دنبالم بابای من جلوی من نمیتونه بگیره خودم با توکل توسل تلاش بعد بابام و بقیه
شنبه سیزدهم خرداد 1396 ساعت 23:21  

خاتون : سی و سه سال شباب رفت
شنبه سیزدهم خرداد 1396 ساعت 23:22  

خاتون گفته :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مامانم هفتاد سالشه بابام هفتاد و سه سال
مامانم به بابام گیر میده بابام به مامانم هردوشون به من شیطونه یکحرفایی میزنه یکی میگه هفته ای یک روز برو خونه یکخواهرت هفته تمومه به خاطر مامانم صبر میکنم هیچ کاری تقریبا نمیکنه انسولینشم میزنم روزی دو وعده ...
دوشنبه اول خرداد 1396 ساعت 20:08
 
خاتون : من سی و خورده ای احساس نمیکنن سنم بالا رفته عین ه ساله ها ب احترامی نکنن ی
دوشنبه اول خرداد 1396 ساعت 20:09  

خاتون گفته :
بسم الله الرحمن الرحیم سلام همه چیز از قبل ترا شروع شد ...یکدفعه دیدم روبروی حرم امام حسین م وسایل رو ریختن رو گاری کیفی که توش انسولین داشت رو دوشم انداختم یکدفعه دیدم یه پسری از کاروانمون ویلچر مامانمو ازم گرفت من هیکلی مامانم بالای صد تفتیش کردن رفتیم هتل عراق راهاش خراب ویلچر ما مضخرف من ناتوان اصلا من و بابام و مامانم رفته بودیم مامانم هفتاد بابام هفتاد و چهار سال بزور گذرنامه منو گرفتن هرسه گذرنامه دست بابام مامانم میگه بابات ردمون میکنه بابامم داره وارد خاک عراق میشه من و مامانمم بدون گذرنامه تو فرودگاه عراق ... ادامه مطلب
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1396 ساعت 20:43
 می پسندم
نمایش همه نظرات [9]
خاتون : یکی بود ستارم بهش نمیفتاد الهی تا ابد نبینمش
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1396 ساعت 21:21  

خاتون : یکبارم تا مسجد امام صادق برد من برگردوندم کمرمدنفس میکشید تو زیارت من شریک اولین بارم بود کنار تل زینبیه گفتن ربنا تحملنا ما لا طاقه لنا یلچر چرخ جلوش شکست الحمدالله سوار گاری شدیم رفتیم رفتیم هتل گاری کوچوبو ویلچر مامانم رو گاری من وسط مامانمدجلو هرجی میگم نمیخوام بشینم مامانمدمیگه باید بشینی هرچی هرچیی میگم الحمدالله خدابهم پا داده مامانم گیر پول دادیم باید بشینی آخر گفتم سیدی اقا ایس واستاد دست زدم به آهنا واستا پیاده شم آهنا نار نار آتش گفتدآخرت نسوزیم دنیا عیبی نیست به عربی فی الاخره فی الدنیا آخرشمدگف خداحافظ همه حرفامونو میفهمیده نمیتونسته حرف بزنه
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1396 ساعت 21:32  

خاتون : دو کیلو لاغر شدم این یکهفته انرژی هسته ای اصلا حسین جنس غمش فرق میکند بعدن که راه اصلی بین الحرمین رو یاد گرفتمد
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1396 ساعت 21:36  

خاتون گفته :
بسم الله الرحمن الرحیم
صدای ونگ بچه شنیده شد بچه پا به دنیای خاکی گذاشته بود زود باشین بگین بچه دختره یا پسر یکی گفت بچه دختره مادر غم عالم تو دلش تلمبار شد وای خدای من برای ششمین بار دختر شد ما میخواستیم پسر بشه یک پسر و شش دختر باید یکی دیگه بیاریم شاید پسربشه حالا کی به پدردختر خبر بده پیامبر اعظم زنده به گور کردن رو منتفی کرده شاید عصای پیریمون شد یک پسر کممونه یعنی اینهمه خونه و زمین و ملک و آب رو باید فقط به یک پسر بدیم دختر سهمش بیش از چهارتا تیکه لوازم لاکی جهازی نیست بدیم داماد بخوره دخترم مگه...حداقل برای بیشتر کردن ثروتمون میتونیم از این دخترا استفاده کنیم به خرج شکمشون اونم نباید شکمو باشن توی ازدواجشونم میشه گند زد
دوشنبه شانزدهم اسفند 1395 ساعت 20:07
 
خاتون : میشه نزاشت با اون مردی که میخوان ازدواج کنن به جرم فقر مرد شوهرشون اگر خوشکلی و ایمان نداشت مهم نیست فقط باید ثرمتمند باشه
دوشنبه شانزدهم اسفند 1395 ساعت 20:10  

 وبلاگ نویسان به روز